من شما را دعوت مي كنم به يك غريب كشي
"والبته نيكو وپسنديده نيست اينكه جماعتي از شعرا كرده اند ومي كنند:چيزي را تشبيه كردن به چيزي كه در خيال و وهم موجود باشد ونه در اعيان،چنانكه انگشت افروخته را به درياي مشكين كه موج او زرين باشد تشبيه كنند وهرگز در اعيان،نه درياي مشكين موجود است ونه موج زرين واهل روزگاراز غلت معرفت ايشان به تشبيهات ازرقي مفتون ومعجب شدند ودر شعر او همه ي تشبيهات از اين جنس اند وبه كار نيايد"
اينها حرفهايي است كه رشيد وطواط تئوريسين ومدافع كه بهتر است بنويسم وكيل مدافع شعر وسبك خراساني در باب ازرقي ، بزرگ مردي كه در تغيير سبك خراساني به عراقي سهمي وافر داشته وبناي كاري عظيم را نهاده است گفته وديديد چگونه مورد هجمه واقع وبه مسلخ گاه بردنش انگار ضرورت دار مي نماياند كه قضاوتش با شماست اما اينها نه در حمايت و تاييد فلاح وشعر اوست كه در من چيزي كه نمي شناسمش دست به كار شد وسمت وسو داد به اين قلم قلمي كه مقصد هميشگي اش نا كجا اباد است وبگويم كه از دوست داران شعر فلاح بوده ونيستم اما جسارت او وبر خلاف اب شنا كردنش را سر تعظيم فرو مي اورم كه كار بزرگ را مردان بزرگ بايد عرض كرده بودم كه از دوست داران شعر فلاح بوده ونيستم حال چرا بوده وچرا نيستم فلاح وجود داشت اگر چه غايت نبود ودر شعرش ظرفيتهاي تازه اي به شعر امروز پيشنهاد شد والمانهاي شعري او از نوع وجنس المانهاي حركتي ونه ايستايي بود در فرايند شكل گيري شعر امروز نقشي بزرگ ايفا كرد وبراي تعويض لباس وريخت وقيافه ي شعر امروز زندگي اش را نهاد وهمه ي اينها باعث وباني سلطه اي عظيم را در ذهن من نهادبه نام سلطه ي دوست داشتن شعر فلاح كه چند صباحي بر ذهن من سلطنت كرد اگر چه هرگز مثل او نه نگريستم ونه سرودم تا اينكه شبي چطور،چرا،وچگونه،تفكراتي در من بر عليه اين حس ،شورش وكودتا كرده ودليلش زياده طلبي ،جسارت بيش از حدويا نامش را بدمستي ي شاعر(فلاح) بگذاريم بهتر است واين چنين شد كه كلمه ي ديگر نيستم موجوديت يافت وپايش را پيش كشيد وبنايش را نهاد بر پايه ي سوالاتي چندكه:
۱:مگر نه اينكه اثرهنري زماني هستي دارد كه بتواند ارتباط محسوس با متون ديگرو اپيستمه هاي اجتماعي وفرهنگي زمان خود داشته باشد؟
۲:باتوجه به عدم عقلانيت درمتن ايراني وفرهنگ ماقبل مدرنيته كشور ما كه به وضوح قبيله گري وشيخ نشيني دران مشهود است با كدامين متن نظام يافته بايد جنگيد؟
۳:ايا واژگان تجربه نشده درفهم اجتماعي ونوع نويسش نا متعارف با زبان در كليت ادبيات ايجاد حاشيه هاي سرطاني نمي كند؟
۴:ايا با پرتاب كردن خويش به اينده به نوعي ظريف ارتباط حياتي خودمان را با جامعه قطع نكرده ايم ونگسسته ايم از ان چه كه به بهترين وجه اش مي توانستيم باشيم؟
۵:در موضع ومكان گريزاز متعارفها ايا شعر وحس شعري جا نمانده است؟
۶:ايا رهيدن از وزن وقافيه وافتادن به دام رنگ وطرح از چاله به چاه افتادن نيست؟

