وشما اقاي ماندلا!
در حاليكه ابروهايتان تعادل دارند
باكلاغي ملاحظه ميشويد
كه اندوه برده گان وسفيدي چشم تو را به افريقا تعارف ميكند
كاش سياهي تن ات رود مي شد واز من ميگذشت
كاش اندوهت زنبوري ومرا مي گزيد
مرا كه زبان حال فردوسي ام
وچشم هايم مسافراني خسته كه از حصار پيراهن ات پايين ميافتند بالا مي روند
تا انگور بچينند
گفتند خاكستري بنشين
بعد ابروها يت را پر پشت كن
بعد پيراهن سفيد مرا حاشيه دادند تا جيحون
انقدر به زخمهاي لهجه ام ور رفتند
تا همه گان بدانند كه از دعواي ناموسي برگشتم
در ذهنم جنگ هاي صليبي راه انداختند
كه تبعات فراواني داشت كسي تير باران شد
وعصاي مصدق به موزه ي اذهان عمومي رفت
حالا كه رسيدم به اين روزنامه ي لعنتي
فكر مي كنم خيلي ساده شفاهي بميرم
انقدر باران به تنم خورده كه بوي كاه گلش پياده راه افتاده
وتازه رسيده است به تهران
اه اگر غناي ادبي ي خيابان احمد قصير بگذارد
من نيز اباد خواهم شد
واين شعر از خرابه هايش بر خواهد خاست
وپيام مقاومتي خواهد شد براي مرده ي عاليجناب نيكسون
ان وقت مي شود دست ودل بازي كرد
گوشواره ي چپم را به عراق
دلم را به فلسطين
اما....
تا همه گان بدانند
تا همه گان بينديشند

